جستجو

   
 
   


زندگي نامه و آثار حاج محمد باريكاني طالقانی متخلص به شامرادی و مرادی

محمد باريكاني در سال 1305 در يك خانواده روستايي و كشاورز درروستاي باريكان از توابع طالقان بدنيا آمد.                                        
كودكي آرام و ساكت پيگير امور كشاورزي همراه پدر بود. ذهني پويا و خلاق داشت و انگيزه اي دروني وادارش مي كرد كه فعاليت بتري داشته باشد وتحولي ايجاد كند.10 ساله بود كه براي خودش خطي طراحي كرد و با آن مي توانست بخواند و بنويسد. همين علاقه مندي و انگيزه باعث شد كه بدون رفتن به مكتب خواندن و نوشتن را پيش خود وبا كمك پدر بياموزد .پدرش نوشتن نمي دانست و لي خواندن مي دانست و قريحه شاعري داشت.شكل الفبا را از پدر آموخت و تركيب آنها و ساختن كلمه و جمله را خود فرا گرفت و به مطا لعه قرآن و كتابهاي معدودي كه در اختيار داشت پرداخت و از هر فرصتي براي آموختن بهره مي برد اگر چه فرصتها و امكانات بسيار اندك بودند .


15ساله بود كه به شعر گفتن روي آورد.دوران سربازي وي مصادف با غايله آذربايجان بود و مدت 12 ماه از خدمت را در قره ضياءالدين آذربايجان بسر برد.در ايام سربازي تمام مكاتبات با پدرش را با شعر انجام مي داد.

پس از خدمت سربازي به طالقان بر گشت و به شغل كشاورزي مشغول شد. همواره كاغذ و قلم به همراه داشت و در هنگام كار شعر هايش را نيز يادداشت مي كرد. خود او مي گويد اگرچه مشكلات زندگي همواره مانع اصلي ادامه كار بود ولي هيچگاه سرودن شعر را رها نكردم و تقريبا در هر روز سروده اي داشتم.


تخلصش در شعر مرادي و شامرادي است.شامراد نام جد ششم وي مي باشد كه به طالقان مهاجرت و درآنجا ساكن شده است 0 شجره نامه ايشان تا شامراد به ترتيب زير است: محمد پسر مراد علي ، مراد علي پسر صفر علي، صفر علي پسر محمد علي، محمد علي پسر حسن علي ، حسن علي پسر غلام علي ، غلام علي پسر شامراد

وي در خصوص شجره اش چنين سروده است:

زمولود منشاء بگويم نشان

ز اقصا و شهرت كنم داستان

مرا خود بود طالقان جايگاه

در آن ملك دارم به يزدان پناه

پدر بر پدر مي‌شناسم تمام

همه برزگر بودن و نیک نام

مرا نيز شغل پدر پيشه شد

ازين كار مغزم پرانديشه شد

همي رنج بردم همي انتظار

كه شايد بچينم گل از نوك خار

بكنجي نشستم بجوش و خروش

گشودم در عقل و ادراك و هوش

بسي اسب زين رزمگه رانده‌ام

هزاران سر بیت افشانده ام

درين كنج افتاده ام بي نشان

چو شمعي كه در پرده باشد نهان

اگر دستگيرم شود لطف حق

شوم منبع روشني چون فلق

فروزم همه ملك فرهنگ را

بشويم كزاو لشكر زنگ را

اگر من ره دانش آموختم

همه خرمن هستيم سوختم

مرا غير ازين طبع روشن نماند

چوبلبل بما روي گلشن نماند

ديگر بار گر بر من آيد بهار

كنم نغمه خويش را آشكار

كند شامرادي بسي آرزو

شود نزد ارباب دانش نكو

















ديوانش
را چهار فصل نام نهاده و اگرچه تا كنون تنها يكی از سروده هايش به نام خط روي آب را که شامل دوبیتی ها و رباعیات اوست به چاپ رسانده است ليكن متجاوز از ده هزار بيت شعر در قالبهاي مختلف دارد. ديگر دفاتر شعرش عبارتند از :حلقه در حلقه، آواي دل ، نواي انقلاب ،گلي از دامن خار ،عبرت از گذشتگان ،خط روي آب ، راه نور، شاخه مرجان در آيينه و ماه نو كه شاعر از آرايه هاي متنوع شعري اعم از قصيده ، غزل ، مثنوي ، مسمط ،ترجيع بند،دو بيتي و رباعي در سرايش آنها يهره گرفته است . محمد باريكاني سفرنامه اي نيز دارد كه آن را در ايّام حج بيت الله الحرام به رشته تحرير در آورده است.

درود بر ارواح پدر و مادر گرامييش و نيز افتخار بر خاك پاك باريكان كه فرزندي چنين فرحيخته و فاضل را در دامان خود پروريدند.

خط روي آب

اگر من بي تو باشم واي بر من

قلم بي تو تراشم واي بر من

زمين خشك بي باران بكاوم

در او بذري بپاشم واي بر من

********************

********************

به حق شاخه ي انجير و زيتون

بحق آن كه او آورده بيرون

به حق جويبار دور بسته

دراو جاري نموده چشمه ي خون

********************

********************

ببين رنگين كمان دروازه بسته

سر راه دلارامي نشسته

به ديدارش چنان آشفته حالست

قدش را پيش پاي او شكسته

********************

********************

سخن بر گو اگر بيني صوابست

سخن ناگفته خورشيدي حجابست

هر آن نغزي كه شد ايجاد بنويس

قلم نقاش و دانشور كتابست

********************

********************

نواي ني ز آه سينه خيزد

صفا ي ديده در آيينه ريزد

جلاي شمع از جان پرتو انداخت

صلاي عشق از آدينه خيزد

********************

********************

اگر خواهي نشانش بي نشان شو

بخوان او را و هم از خود نهان شو

اگر خواهي نشانش را بجويي

هر آن چيزي كه او خواهد همان شو

********************

********************

چنين گفتا نسيم صبحگاهي

سياهي ها نمي شويد سياهي

به آب جاوداني كن طهارت

مطهر مي شوي از هر گناهي

********************

********************

سخنگو ديگر و از من سخن نيست

صدا از دل برآيد دست من نيست

در اين آوازها ما نقش سازيم

نوازندم صداي ساز من نيست

********************

********************

اگر سنبل سر و مو شانه كرده

هواي نرگس مستانه كرده

نگار من نقاب از رخ نگيرد

مرا از عشق خود ديوانه كرده

********************

********************

زبان سازاست و تار وچنگ و سنتور

همي با زير و بم گهگاه با شور

سخن نقش و قلم نقاش درجم

تراود در ميان پنجه ماهور

********************

********************

بيا با هم يك و يك تار باشيم

بيا از غير هم بيزار باشيم

بيا با دست هم يك گل بچينيم

بيا تا بهر هم گلزار باشيم

********************

********************

اگر صدها هزاران سال ديگر

شود جنگل قلم يك دشت دفتر

بجويند و بگويند و نويسند

شمار نعمتي نايد ميسر

********************

********************

ز زيبايي او زيبا نويسيد

نه يكبار از قلم صدها نويسيد

الا اي خوش نويسان نام پاكش

كه با خطي خوش و خوانا نويسيد

********************

********************

خودش گل دعوتش گل طاعتش گل

برش گل نيتش گل قامتش گل

ثنايش مي شمارد غنچه ها را

حضورش گل ظهور و طلعتش گل

********************

********************

چراغ راه انسان نيست خاموش

به روي ديده ننهادند سرپوش

تو را دانا و بينا آفريدند

ضياي ديدگان كردي فراموش

********************

********************

اگر كوهي ببايد چاك گردي

اگر سنگي ببايد خاك گردي

اگر مرغ بهشتي بال بگشا

سياهي ها بشو تا پاك گردي

********************

********************

من آن چوبم كه آتش بار دارد

رخش سرد و دلش انوار دارد

به لب خاموش و اندر سينه گفتار

سخن با تيشه ي نجار دارد

********************

********************

كسي گويد زيار من نشاني

نهم جان را به دستش مژدگاني

كه تا جان است جانان را نبينم

كه اوجان است وجانان است وجاني

از کتاب حلقه در حلقه:

ابتداي سخن بنام خداست

انتهاي سخن بنام خداست

ابتدائي كه ابتدايش نيست

انتهائي كه انتهايش نيست

خالقي بي ‌مثال و بي ‌مانند

رازقي بي‌نياز و دولت مند

حاكمي با اراده و عادل

هم وجود از وجود او كامل

جودبخشي كه خودنخواهدجود

سودبخشي كه خودنخواهد سود

زانكه درسلك پادشاهي نيست

پادشاهيش را فنائي نيست

جز به توصيف رسم و نام نگفت

قدر وصفش كسي تمام نگفت

در سپيدي و در سياهي نيست

نقش او آن چنانكه خواهي نيست

همه از او به حد خود زنده‌ است

ذات او بي‌مثال و مانند است

راه ديگر مجو كه راهي نيست

جز پناهش دگر پناهي نيست

ورنه هرگز چنين وجود نبود

از وجودش جهان گرفت وجود

سر تعظيم روي خاك نهي

به كه در ورطة هلاك نهي

هر چه باشم بپاي بندگيم

اين چنين دان شعار زندگيم

*********************

*********************

اين جهان گاهواره جنبان است

آنكه بيدار اودر افغان است

كودكان دگر ز گريه او

گاه بيدار مي شوند چون او

حيله چرخ بس فريبنده است

خوش زبان وبيان و گيرنده است

بهرش اسباب بازي دنيا

به دهندش عروسك زيبا

او به بازي همي شود مشغول

بي‌خبر آنكه مي زنندش گول

حال بيند نبيند آينده

رنگ بيند همه فريبنده

تا به كي غافلي به بازي خويش

همچوموران كمي تودورانديش

در پي توشه زمستان باش

پاي بند حدود ايمان باش

زندگاني عزيز و محترم است

ني كه بامال وثروت ودرم است

علم آموز تا شوي آگاه

ديده بگشاي تا نيفتي چاه

آدمي را دو چشم بيننده است

يك نماينده يك رهاننده است

يك ز قالب كند نگهباني

يك ز اوضاع حال و پنهاني

اين نگهبان ظاهر انديش است

وان نهان بين ورهبرخويش است

نيك بنگر كه هر دو ديده تست

ديده ره گشا و ايده تست

زيركي گر ازين دو سود بري

پي مقصود خويش زود بري

چون ببيني كه كاخهاي عظيم

گشته پاشيده همچو كوي يتيم

حكمرانش كه پادشاهي داشت

لشكر و پرچم و سپاهي داشت

بعدچندسال تخت وتاجش رفت

دولت وشوكت و رواجش رفت

پس بينديش در كجا رفتند

گوئي در خاك يك بيك خفتند

گر تواني به دورتر بنگر

تا بيابي دقيق راه سفر

چندروزاست اين جهان با تو

بگذرد بعد چند زمان با تو

بهراين چندروزه حاجت نيست

آنچه داري تورا كفايت نيست

دخل وخرج است باحساب دقيق

كن در اين باره جان من تفريق

عمر بگذشته فكر نو داري

دست در آستين گرو داري

دست افكن ز آستين بيرون

رو سوي چرخ و در پي گردون

پادشاهي برهنه‌ات سازند

در دل خاك و دخمه اندازند

با فقيران و بي‌كسان باشي

بهر آلام مرحمي باشي

آن حقيقت كه از تو بيرون شد

اصل چون رفت لاشه مدفون شد

فاتحه خواجه رفت و مال بماند

بهر فرداش دانه‌اي نفشاند

مال اندوخت و بهر خود ننهاد

همه يكجا به راي از كف داد

يادم آمد حديث نيكوئي

از بزرگي و خوش سخنگوئي

چون خري زادي وخري زيستي

چون خري مردي و ندانستي

سود ها در وجود تو بودي

ليك بر خود نخواستي سودي

سفله بودي و بخت برگشته

از همه بهره بي‌خبر گشته

سود خود را ز بخل رد كردي

نيك پنداشتي و بد كردي

تا خبرگشته‌اي ديگر دير بود

كه پشيمانيت ندارد سود

*********************

*********************

برخيزو‌بنگر‌عاشقان‌درپشت‌دردرمي‌زنند

جمعي‌گرفته حلقه‌اي‌جمعي‌به‌در‌سرمي‌زنند‌

صف‌هاي‌طولاني‌ببين‌درپشت‌در‌صف‌بسته‌اند

هريك‌ نواي ‌خويش ‌راباساز ‌ديگرمي‌زنند

چون ‌بلبلان ‌بوستان ‌افكنده‌ هرجا‌غلغله

چون‌طوطيان‌خوش‌بيان‌نوكي‌بشكّرمي‌زنند

گوئي ‌كه‌ مرغان‌ چمن ‌پرواز‌درسوي‌وطن

بهر ديار ‌يار خود بال كبوتر مي‌زنند

باطبل ‌و ني ‌آوازها با كوس‌كرنا‌سازها

با نت به رَمزُ و رازها آهنگ بهتر مي‌زنند

دلهاي‌عاشق‌بي‌قرار دايم بوددرانتظار

درگرد شمع شبهاي‌تار پروانه‌سا پرمي‌زنند

درعرشه‌ مهر‌آفرين‌نور ار نهند درآستين

گرپاي‌ در انور نهند دستي‌درآذر مي‌زنند

گرهمره ياران شدن همچون‌سبك‌بالان‌شدن

هرگاه ره‌گم‌مي‌كنند الله‌اكبر مي‌زنند

اي‌شادي ‌و مستي‌ما‌اي جمله‌هستي‌ما

درياد تو با نام تو نقشی به دفتر مي‌زنند

هرچندعشق‌عاشق‌كشست‌امّا مرادي بنگرد

پيوسته‌ساز عشق‌را با سيم‌آخر مي‌زنند

*********************

*********************

با اشاره عاشقي آغاز شد

بعد از آن وقت نياز و ناز شد

روز اول مشگلي با ما نبود

بعد به پيچ افتاد دست انداز شد

چند روزي در برويم وا نكرد

با من مجنون سر ناساز شد

هر چه پيغامي فرستادم نهان

اين نهاني‌ها پر از آواز شد

يك شبي گفتا فروكش حاجتت

كي تواني محرم اين راز شد

گفتمش جانم به جانان مي‌دهم

در قبول افتاد درها باز شد

شامرادي را ببخشا زين گنه

در ميان جان و تن غماض شد

*********************

*********************

آنجا که او نخواست به دریا مرادیا

کشتی دچار گردش گرداب می شود

بهر نجات دست خدا گر میان بود

یک تخته هم وسیله واسباب می شود

*********************

*********************

چشمي كه تورا نديده كورست

بي روشني و صفا و نورست

بگشاي تو ديده تا ببيني

آن را كه هميشه در حضورست

خواهي كه تو را كنم هدايت

درغالب فهم و در شعورست

هر لاله كه از چمن برويد

در چشم بصير در عبورست

نزديكتر از تو در دلت نيست

انديشه مكن كه از تو دورست

بگذر زهوا كه دشمن ماست

آلوده به نخوت و غرورست

هردل كه فرا گرفته دانش

درظاهر نيك و بد صبورست

برخيز كه روز امتحان است

بيداري و خواندن و مرورست

مغرور مشو چو وقت تنگست

بشتاب كه بانگ ناي صورست

گوئيم مراديا دگر بار

چشمي كه تو را ناديده كورست

*********************

*********************

برچشم‌دل بگفتم تو رهنماي مائي

گفتا توبگذر از اين درسر بود خدائي

گفتم كجاخدا را زانجايگه نتوان جست

گفتا تو نيز برگو آخر تو خود كجائي

گفتم كه درحريمت مارا كه ره ندادند

گفتا مگو دگر بار اندر حريم مائي

گفتم كه دل غمينم ازفرقت جدائي

گفتا خموش هرگز نبود غم جدائي

گفتم چگونه باشم ايمن زآستانش

گفتا بدان كه باشد هر فعل را جزائي

گفتم اگر كه جويم اما رهش نيابم

گفتا كه رهروان را عشقست ني كه پائي

گفتم كه در خيالم احوال او نگنجد

گفتا درو نيابي بنيان و انتهائي

گفتم كه شامرادي شهدي بگيردازگل

گفتا كه عاشقان را نبود ازو رهائي

*********************

*********************

خواب بر از ديده‌ام تا كه نبينم خواب را

حالتی چون ماهيم ده تا نبينم آب را

آن چرايي در جهان از ديده من بگذرد

من ترا بينم نبينم در جهان اسباب را

آشنائي چون غريبان حلقه بر در مي زنم

بنده كي جويد به غير خانه ارباب را

شب زپشت روز مي آیدو روزاز پشت شب

گاه چاق و گاه لاغر ميكني مهتاب را

در دل مو نغمه‌هاي شور و شيرين مي نهي

در تحيّر مي نمائي مرشد و طلاب را

راهيان عشق در دريا شناور كرده‌اي

در كمين بنشانده‌اي صيّاد بي قلاب را

جلوه‌اش درچشم عاشق آنچنان برنده‌است

ميكند جاري چو سيل بي‌امان سيلاب را

آنچنان آسان بدام زلف او افتد بدام

همچو كشتي گيج وسرگردان شود گرداب را

گيسوانرا تاب داده تا كه جم آيد بدست

با نسيمي مي‌پراكندي تو جمع و تاب را

دانه زرين شبنم در چمن دادي صفا

تاهماهنگي كند خورشيد عالمتاب را

*********************

*********************

پند‌آوران كويش دارند پند نيكو

هر بوستان ندارد گلهاي خوب و خوشبو

آنرا كه دوست داري جز دشمني ندارد

هشدار تا نگردي در گرد چشم و ابرو

مهر وفاي خوبان بهتر ز خوبروئيست

در خانه زشت دلجو زيبنده تر ز مه ‌رو

بلبل بباغ اميد تا صبحدم نخوابيد

تا غنچه صبح بگشود سنبل گشاده گیسو

اين زندگي دنيا بازيچه‌اي نباشد

دلدادگان كويش اي نور چشم من كو

در آئينه نظر كن بنگر دراوكه بينی

چون آئينه در افتد افتي تو نيز با او

گر جستجوي آبي باسنگ كوزه بشكن

خواهي عطش نشاني بنشين برلب جو

گفتار شامرادي چون سيخ در كبابست

تا خام پخته گردد هردرد راست دارو

*********************

*********************

درآن زمان كه منادي بخواندت در پيش

تفاوتي نكند پادشاهي يا درويش

ميان مور و سليمان زياد فاصله نيست

يكي به تخت امارت و ديگری دل ريش

خطيب صدر بفرياد گر ترا خواند

چنين سخن نکردقبول مرد دورانديش

وجودنوريكي هست وجاي تجزيه‌نيست

اگركه تجزيه‌گرددنه كم شود نی بيش

درخت هستی تو ني جدا ز يك پايست

تو استوار ازوئي و بي غم و تشویش

گهي شكوفه دهد گاه برگ يا شاخه

كداميك كه ازين نخل نيست مي انديش

تو قدرخود نشناسي حقير و گمراهي

كه آفتاب هدايت نديد كافر كيش

مراديا روش نقطه گير چون پرگار

كه خط قائمه را نيست يكجوي پس‌وپيش

*********************

*********************

به آب توبه و ضو ساختم براي نماز

قيام كردم و نيت نماز شد آغاز

الف شدم ببرش بعد دال وانگه ميم

قرين شدم به سه حركت برآن مسبب ساز

پس از ركوع و سجودش زركعت اول

براي ركعت دوم زجا خزیدم باز

ركوع بهر تو كردم جواب از تو شنيدم

تو را ستودم و از تو شنيدم آن آواز

ثنا ثناي تو بود و صدا صداي تو بود

نياز خويش نمودم به نزد تو ابراز

سرم به خاك نهادم به عجز بهر سجود

كه تا به مهر نوازش كني به نعمت و ناز

ثناي قدس سزاوار قدسيان باشد

اگر تو نيز چنينی ديون خود پرداز

اگر كه محرم رازي چو غنچه پنهان شو

كه جاي غیر نباشد حريم راز و نياز

در انتظار نشستن اميد ديداراست

خوش آندمی كه درآيد مرادي در پرواز

*********************

*********************

ماگوهر ‌پاكيم ‌و غم سنگ نداريم

چون آئينة صاف بدل زنگ نداريم

دركار خدائيم و به كس جنگ نداريم

با ما منشين ورنه طريقت حد ما كن

چون گل صفتان جامه تزوير نداريم

در غنچه خود حاصل دلگير نداريم

در پاي كسي حلقه و زنجير نداريم

از ما بگذر دامنم از دست رها كن

نوريكه خدا داد شبی تار نگردد

در خانه گل منزل هر خار نگردد

در آتش قهر خانه گلزار نگردد

بيچاره برو كيسه پر بار دوتا كن

با ما نظر سوء زكار تو خبر نيست

در حرب دليران حدهر بي هنري نيست

خوش‌باش‌كه‌مارا بتو اندك نظري نيست

برجان مرادي‌تو درين نكته دعا كن

*********************

*********************

الهي داد ازين دل داد ازين دل

الا اي دادرس فرياد ازين دل

از آن روزي كه دل شد همدم من

نگشتم يك زماني شاد ازين دل

نه آن مرغم به بستان پرگشايم

نه از زنجير غم آزاد ازين دل

اگر آزادگان همّت نمايند

سراسر بر كنم بنياد ازين دل

دلم هر چند در دام غم افتاد

خيال روي گل افتاد ازين دل

اگر چه در جهان جز غم نديدم

بماند نام من آباد ازين دل

سخن از بعد من جاويد ماند

نمايند هر زماني ياد ازين دل

مرادي با نسيمي گل ميفشان

گل طبعت مده بر باد ازين دل

*********************

*********************

دربيابان ضلالت‌اسب‌هائي تاختيم

بهرفتح قله‌اي هريك عَلَم افراختيم

برده ايم تير‌قضا‌كرديم جانها‌را سپر

در ره‌سيل فنا خوش خانه‌هايي ساختيم

بافلك‌كرديم بازي‌برديم‌اول‌چيزها

عاقبت با يك ورق‌اين برده‌ها را باختيم

شامرادي‌روزاول‌گشت‌تسليم‌ازوفا

برقدوبالاي او تا يك نظر انداختيم

*********************

*********************

حديث عشق مياموز مرد فرزانه

وگرنه سربه بيابان نهی چو ديوانه

در اين حديث هزاران کرشمه ونازاست

درآن مقام نشاني زشمع وپروانه

به يک اشاره گرفتار مي شود عاشق

به يک کرشمه دهد جان خود به جانانه

کمند عشق درازاست وپيچ وخم دارد

براي دام درآن نقطه مي نهي دانه

خلاصه عشق حقيقي تبش خطرناکست

که اين حکايت عشق است ني که افسانه

صلاح کار مرادي براي سوختن است

اگر که جان ببرد دوست به که بيگانه

*********************

*********************

سرّسخن‌كجاتوان باسخني‌كنم بيان

باچه‌جهت وز چه هدف باچه قلم باچه زبان

شرح‌جهان‌معرفت‌بادل تيره‌مشكل‌است

گوهر‌ پاك ‌بايدش آئينه تا كند عيان

خط‌سياه‌بررخ‌صفحه‌تيره‌سود‌نيست

زانكه‌دران سياه‌دل هر رقمي‌شود نهان

ديده‌توان‌كه‌راه‌را ازبد و خوببنگرد

آگه راه كي‌شود كور زِره عصا زنان

پرده‌شب نگسترد‌ بررخ ‌آفتاب ‌روز

ابرسياه گر كشد پرده بروي آسمان

نورخدا‌كه‌جلوه‌گر گشت‌زمشرق‌حرا

اوج گرفت در فضا نور فشاند در جهان

معتقدان‌پاكدل‌مژده‌وصل‌يافتند

كوردلان دون صفت جذب شدند بگمرهان

خال سيه‌بتابش‌كوكب معرفت‌زدند

هم به كمين نشسته‌اند تابه هدف كنندنشان

چهره‌تابناك‌او‌شدسپري‌برايشان

از پس اين سپر زدند ضربه به قلب دوستان

بين‌فروغ و‌آئينه خودورق‌سيه‌شدند

تا كه صفاي آئينه رخ نكند به مردمان

بال‌درازتيز پرهمچوعقاب‌شد باوج

تاكه بچنگ آورد طعمه دست ديگران

ديو‌فسونگرزمان‌شد برآدم‌ازنهان

تا كه زآستين كشد دست غرض بآستان

برشب‌تيره‌دل‌بگوصبح‌اميد‌درپي‌است

روي سياه شوم تست يا به فنا يا به امان

نقطه‌آفرينش‌ از حركت ‌پاره‌خط‌نگر

گرچه رود به هر طرف باز رسد بجاي آن

دردل نقطه‌خلق‌شدديو،فرشته،آدمي

ديو بد و فرشته خوب دوزخ و جنّتش ميان

سرّ سخن‌چه‌ساد‌ه‌شدپوشش‌آن‌گشاده‌شد

چشم‌گشا‌مگو‌كه‌من‌بي‌خبرم‌ازآن‌زمان

لکه ابر وآفتاب في المثل يک اشارت است

کس نکشد مراديا پرده بروي آسمان

*********************

*********************

بادل سخن بگفتم نشنيده‌ام جوابي

بي گوش مي‌شنيدم گفتار دل حسابي

گرمن سخن بگويم گوش جهان بداند

گردل سخن بگويد موجي ازو نيابي

اندر درون جانم خطاط نكته پرداز

بي آنكه كس بداند بنويسد او كتابي

گرديده را ببندم با خالصان همره

يكدشت گل بكارم بي بذر و كشت و آبي

نقاش گر ببيند آن بوستان پرگل

دنيا به حيرت آرد با طرح انقلابي

دانم كه در درونم غوغاي عالمي هست

دانستنش صوابي ناديدنش عذابي

خونابه ميچكد گر از مژگان سنبل

زيرا كه ريشه دارد در سينه ترابي

اسرار آفرينش در پيش كس عيان نيست

افكار وعقل و دانش‌افتاده در حبابي

آئينه درونم صورتگر جهان است

چون در سياهي شب تابيده آفتابي

چشم از جهان بپوشم بينم جهان ديگر

گوئي ستاره ريزد از آسمان آبي

مرغي كه آسمانها در زير بال دارد

يك چند جا گزيده در خانه خرابي

حال آن كه خاك گشتي پروانه شا مرادي

از ديده ده شرابي وز سينة زن كبابي

*********************

*********************

هرنفسي‌كه مي‌زنم‌آب حيات باشدش

هر قدمي كه مي‌روم خمس و‌زكات باشدش

من باميد زندگي پاي‌نهاده دروجود

دل به هواي بندگي صبر و ثبات باشدش

هرگذري كه بگذرم صحبت آشنا بود

هرچمني كه بنگرم جلوه ذات باشدش

شخم كنيدباغ‌را بذر گلي‌پرا كنيد

مزرعه را قرق كنيد شاخ نبات باشدش

جان بكمندتن‌بودچون‌مگسي‌درعنكبوت

سعي‌وتلاش‌كن‌كنون‌بلكه‌نجات باشدش

خاك زمين خشك را سبزه و گل نبد مگر

دردل جويبارها‌ آب قنات باشدش

فطرت پاك آدمي‌شسته زچشمه بقا

گربه لجن نيافكني علّه برات باشدش

محوچودرخداشوي‌جام‌جهان‌نما شوي

صوفي باصفاشوي جمله صفات باشدش

محرم رازمي‌شوي جمله نماز مي‌شوي

چون بصلاح آمدي‌صوم صلات باشدش

لحظه‌گهي مراديا ديدن او فرا رسد

صورت زرد و خسته و آبله پات باشدش

*********************

*********************

يار من گر به تبسّم لب خود باز كند

مرغ جانم زبدن خيزد و پرواز كند

من فداي لب لعل نمكينش گردم

كه اگر او به شبي در به رخم باز كند

قلب ديوانه تمناي وصالش دارد

او برين عاشق شوريده خود ناز كند

درسرا پرده او جاي من واله نيست

مگر آن روح مسيحا دمد اعجاز كند

به هواي سركويش چو خزان افتادم

كو بهار ديگري روز نو آغاز كند

شامرادي همه عمر بر اين اميدي

يار بازآيد و درپرده همي راز كند

*********************

*********************

تا نتايد نوري‌از‌روزن‌نظر‌كردن خطاست

تا نبيني‌راه راروشن‌سفركردن‌خطاست

تا ترا نيت‌نبدجانا عمل بيهوده است

ورترا مقصدنشد پيدا سفركردن‌خطاست

ماه گربيرون نيايد از كه مي‌جوئي نشان

دل‌اگرشيدا نگرددنوحه‌سركردن‌خطاست

دوستي گر مي‌تواند كاميابي بردهد

سينه‌رابرنيزه‌دشمن سپركردن خطاست

گرنگشتي مطمئن از دفع شر اژدها

دست را ازآستين خود بدر‌كردن خطاست

شامرادي‌ديده‌حسرت‌بديدارش‌بدوز

بي‌رخ‌محبوب‌خودشب را‌سحر‌كردن‌خطاست

*********************

*********************

اين دل ديوانه را زنجير كن

حلقه پيوسته را تدبير كن

در كمند زلف خوبانش ببند

وز سرشك ديدگان تطهير كن

آية انّا فتحنا را بخوان

مشكلات عشق را تفسير كن

شمع با پروانه را بنمايدش

سوختن با شعله‌ها تصوير كن

بلبل و گل در شبانگاه بهار

با قلم اين جمله را تحرير كن

عاشقي غواص شو دريا بزن

خويشتن را با بلا درگير كن

گرهواي غنچه داري خارشو

نفس را در پاي گل تحقير كن

شاه‌مرادي يا مگو من عاشقم

يا چو مرغان ناله شبگير كن

*********************

*********************

اين‌خوش‌نشينان‌گاه‌گاه‌خودرابه‌صحرا‌مي‌زنند

ازجامه‌بيرون‌مي‌روند‌برجام‌صهبا‌مي‌زنند

هردم‌نسيمي‌مي‌وزد‌بوي‌گلستان‌مي‌رسد

اين‌گل‌فروشان‌سال‌هاست‌امروزوفردا‌مي‌زنند

بانگ رحيل كاروان چون زنگ می‌آيدبه گوش

چون راهب ناقوس زن زنگ كليسا مي‌زنند

پرواز كن پرواز كن نو زندگي آغاز كن

سودگران عشق دست از قيد دنيا مي‌زنند

چون عاشقان راستين برآب و آتش زن چنين

غوّاص سا بهر گهر خود را به دريا مي‌زنند

يوسف مثال خاوري گردش هزاران مشتري

تيري زشصت عشق بر قلب زليخا مي‌زنند

هرجا كه يوسف شد روان اندر پيش گشتي دوان

آوازه رسوائيش با كوس و كرنا مي‌زنند

مطرب بزن ساز ديگر از دل كش آواز ديگر

آن ساز بر آن ها زدند اين ساز برما مي‌زنند

گرعاشقي ديوانه شو ورنه چو مرغان دغل

از خود ندارد بيضه‌اي بيهوده جا جا مي‌زنند

اي نخل سبز جويبار دائم نماني پايدار

روزي تورا از روزگار با تيشه از پا مي‌زنند

بگشا مرادي چشم را درسي زبلبل ياد گير

منقار سرخ خويش را برخار گل ها مي‌زنند

*********************

*********************

برشام‌تيره‌گفتم‌تو قاصد گناهي

اشك بلور ريزد برصورت سياهي

سري‌به سينه‌دارم چون‌غنچه‌هاي بستان

عابد‌نشسته‌غمگين‌زاهدبه اشك وآهي

صدهاهزار ره روگم‌كرده‌درتوراهش

هرجا كه پاگذارد بي‌راه ياكه چاهي

درپشت اين‌سياهي آواي رحمت‌آمد

اي نااميد بازآ اينجا بود پناهي

هرجا وزد نسيمي چون فصل‌نوبهاران

درزيرسنگ‌خارا بيرون كشد گياهي

روزي‌رسد كه پرسند ازذرّه ذرّه‌هايت

ازپيكرت بسازند‌ قاضي ودادگاهي

برچين تو ‌شامرادي سجادّه ريا را

درخانه قضاوت بنشسته پادشاهي

*********************

*********************

گرنمي‌خواهي نمي‌گويم سخن

تو سخن گوئي در اينجا ني كه من

من چو ني اندر نيستان آمدم

نه زبان دارم نه ناي و نه دهن

جز ني ببريده بي‌جان نيستم

اي نوازنده زلب با من بزن

كش برون از سينه‌ام آوازها

رقص‌آور بلبلان را در چمن

چون مرا قامت برامد بند بند

جاي هر بند است آن اجراي فن

پس مرا چون دست موسي ساختي

خويش گشتي اندر و اژدر شكن

از برايم داستان‌ها ساختند

ناله كردم از جدائي با وطن

چون شدم فرسوده دورم ريختند

عارفان از من سخن آموختن

شامرادي گر چه ني‌ني بود وني

جاي هيزم چوب او را سوختن

*********************

*********************

با اهل دل بگوئيد بر ما نظر نمايد

از حال ما بپرسد زين در گذر نمايد

افتادگان كويش چشم انتظار وصلند

شوريده را به مهرش شوريده تر نمايد

اي آشناي ديرين درباغ خيز و گل چين

گل واژه‌هاي طبعش همچون شكر نمايد

كو روزگار پيشين وان عهد و استواري

با ياد آن تو گوئي خون در جگر نمايد

مهر تو پروريده در غنچه راز پنهان

هر برگ يك حجابست چون جلوه‌گر نمايد

با محرمان بيدل بند نقاب بگشا

تا جان دهم چناني پروانه پر نمايد

آن حلقه‌هاي زلفش آسان بدست نايد

يك غنچه تاشود گل عمری بسر نمايد

عهدي كه با تو بستم آن بارها شكستم

هر بار بازگشتم نزديكتر نمايد

مانند عنكبوتان تاري زدم به غاری

تا راه را ببندم دفع شرر نمايد

گفتار شامرادي راز دلش گشوده

آمال و آرزويش بر دادگر نمايد

*********************

*********************

چون طلا خالص نداري سوي بازارش مبر

قلب را جاي طلا نزد خريدارش مبر

عطر اگرخواهي به‌جمع گل‌فروشان باردار

عطراگرخوش‌بو‌نباشدپيش‌عطارش مبر

گر اناالحقميزني اندر عمل حلاج شو

عشق تا سوزان نگردد بر سردارش مبر

وصلت عشق است با آتش نگر پروانه را

گر بسوزي نامي از عهد گرانبارش مبر

در عمل عيار باش و هم ترازوي كمال

فعل ناسنجيده خود را به عياّرش مبر

گوی سبقت آن ربايد پخته سازد خام را

اسب فربه را به تكتازي مضمارش مبر

تار موي چنگ اگر برناخن مضراب دا

سعي كن مضراب را برتار بسيارش مبر

تا نهايت ميتواني تاخت تا ميدان تراست

گرچه نتواني وليكن پي باسرارش مبر

زيرك آن نبودكه غافل را به غفلت افكند

گرتوئي‌زيرك‌حقيقت دار و مقدارش مبر

شامرادي را به مهماني اگر دعوت كني

خوان رحمت‌كن نصيبش سوي مردارش مبر

*********************

*********************

من با تو عهد بستم جز بر تو دل نبندم

جز بهر تو نگريم جز بهر تو نخندم

در كارگاه هستی يك شي بي‌ سوادم

تو ثانی نسيمی من ثانی پرندم

در آينه كه بيني بنگر كه تو جز اينی

در كوه و دشت وصحرا جوينده و چرندم

از بعد آفرينش اين گونه پروريدم

ني مرحمی به زخمي نی نيش ونی گزندم

با يارشوخ طبعم در شعرو ترك تازي

آتش اگر بسوزد من ثاني سپندم

دنياي بي‌كرانه بازيگر زمانست

صدبار اگر ببازم آخر براو برندم

اي مدعی زدوران مارا ازو مترسان

هر چند ره مخوفست من چابک و دوندم

يك ناصح ظريفم بر نفس سركش خود

مارا گنه نباشد گر نشنوی تو پندم

بگشاي در برويم تا عطر تو ببويم

من در نمی گشايم در روی کس نبندم

درديكه بر دلم هست اين است شامرادي

بردردها طيبي بازا كه دردمندم

رباعی:

اي خالق من ستاره بارانم كن

چون شمع به ديده جمع خوبانم كن

من هيچ نيم تو ميفزايي همه را

بگشا دهنم چو غنچه خندانم كن

*********************

*********************

گفتم تو دلي بديدمت والاتر

گفتم تو گلي بديدمت بالاتر

گفتم چه بگويمت زگفتن خجلم

اعلا نبود ز عاليت اعلاتر

*********************

*********************

خودرا نشناسي همه برباد شده

چون بنده به دينار كم آزاد شده

تا بنده بدي تابع يك فرماني

حالي بسرت جملگي فرياد شده

*********************

*********************

گرشمع شوي بروي طاقت ببرند

گرگل بشوي ميان باغت ببرند

با گل بنشين و با شمع آرام بگير

تا اهل صفاجاي چراغت ببرند

*********************

*********************

عشق آمد و آتشم زد و افسون كرد

شد پرده نشين و جگرم را خون كرد

آه دل من دميده شد در دل ني

ني ناله نمود و آه دل بيرون كرد

*********************

*********************

اي ديده گلاب زن كه يار آمده است

در خانه بي‌دلي نگار آمده است

خاموش كن اين شمع جهان يكسره سوز

مقصود واميدو انتظار آمده است

*********************

*********************

در كوره ي عشق تا كسي خاك نشد

كز باد پراكنده در افلاك نشد

در بستر خاك او نروييد گلي

شوريده نناليده و غمناك نشد

*********************

*********************

اي ساقي بزم دل مي‌ ناب بيار

يك جرعه لبِ تشنه ي بي‌تاب بيار

از فرقت دوريش چو آتش سوزم

خاموش كن اين آتش دل آب بيار

*********************

*********************

هشدار ترا كه زندگاني خواب است

مانند كفي شناور اندر آب است

برخيزكه شب گذشت و خورشيد دميد

خورشيد چراغ خانه مهتاب است

*********************

*********************

بر سنگ بگفتم كه چرا خاموشي

افتاده به گوشه‌اي نداري جوشي

گفتا همه علم تو بود سينه ي من

پيش آي وبه سينه‌ام بنه خود گوشي

*********************

*********************

من نامه عارفانه طي خواهم كرد

من ناقه عاشقانه هي خواهم كرد

اندر ره عشق تا ابد خواهم راند

گر ناقه ي تن نرفت پي خواهم كرد

*********************

*********************

در جان و روان من روان دگرست

گر سينه ي ذره با قلم بشكافند

در باطن هر جهان جهان دگر است

بيني كه نهاني به نهان دگرست

بر گرفته از وبلاگ مهدي باريكاني

  مشاهیر معاصر باریکان

محمد باریکانی

قاضی رضا باریکانی

پروفسور مهدی باریکانی

دکتر حجت باریکانی

ناصر باریکانی
مجید باریکانی
مشاهیر در رسانه

بازگشت به صفحه قبل

بازگشت به صفحه اصلي
  آمار سایت
 

Copyright 2008-2011 © All rights Reserved By Barikan.org
Designed By PARS DESIGN Co.