جستجو

   
 
   

راز چشمه فعال!!؟

تابستان بود.نیمه های مرداد سال 59. نیمه های شب بر فراز «خوزه کول»[1] نشسته بودیم .من بودم و شاپور پسر عمو وعلی پسر معصوم خانم[2] که از اهواز آمده بودند. گرم گفتگو بودیم و از هر دری سخن می گفیم . گپی سخت دلکش در سیاهی شب! نسیم خنکی از طرف شاهرود می وزید و صدای سیرسیرکها را هر از گاهی صفیر مرغ حقّی از دور دست و از سمت روستای باریکان قطع می کرد. آسمان ستاره باران بود و در پهنه لایتناهی سپهر ستارها سو سو می زد. آنقدر نزدیک بودند که به نظر می رسید می توان آنها را نوازش کرد! ماه دیر گاهی بود که عروب کرده بود. چراغهای شهرک و گلینک و دنبلید در تاریکی شب می درخشیدند .اما در باریکان هنوز برق نیامده بود و ده در تاریکی وهم آوری غنوده بود. در این میانه یکباره صبحت از جن به میان آمد .و هر یک داستانهائی که شنیده بودیم را با آب و تاب و جرئیات تمام بازگو می کردیم . نمی دانم از سردی نسیم بود و یا از ترسی ناخودآگاه! اما هر چه بود لرزشی را در درونم حس کردم . تاریکی وهم آلود بود و ناگاه سکوت .گوئی زمین و زمان یکباره از نفس افتاد!به نظر می رسید لشگری از جنیان ما را در میان گرفته اند!!!

این بود که سخن عوض شد و البته شب نشینی هم به پایان رسید. در راه برگشت بود که نمی دانم چطور شد که بیاد چشمه های باریکان افتادیم و اینکه چرا هر چشمه نامی دارد؟ کلی فلسفه و تاریخ مرور شد تا اینکه کشف کردیم که برخی از چشمه ها به نام کاشف آن نامگذاری می شود!!

کم کم به مدرسه رسیدیم . پسر خاله ها شاپور و علی به خانه مرحوم «زیور اِبجی»[3] رفتند و من آهسته از در ب پشتی «کُل دَر»[4] خانه پدر بزرگ «مشدی بابا»[5] به درون رفتم و آهسته از نردبان چوبی به «بالاخانه»[6] می رفتم که صدای «نَن جون» [7]بر جا میخ کوبم کرد« کُجَ دَبی این وقت شو !؟ چبَه نمی شی بُخاسی!»[8] که گفتم چشم نن جون و بالافاصله به بالا رفتم. سر بر بالیم که گداشتم تا مدتها از ترس جن خوابم نمی برد.!

فردا صبح طبق معمول صبح زود با تشر پدر بزرگ از خواب جستم . البته دیگر از آنهمه گوسفند و بز و گاو خبری نبود . اما سحر خیزی رسم دیرین مردان و زنان طالقانی بود . صبحانه که خوردم زدم بیرون و به نزدیکی خانه زیور اِبجی رفتم . اما سخر خیزی رسم اهوازیها نبود! این بود که راه را به سوی «گلینکی چُکی سَر»[9] کج کردم . نسیمی خوش، گونه ها را مینواخت . هنوز مزارع میاندشت کشت می شد و تک و توک کشاورزان باریکانی مشغول کار بودند. «مرحوم اکبر»[10] را دیدم داس به دست.

-سلام کردم

- «علیکم السلام آغور بخیر کُجُ می شی این وقت صبح»[11]

-گفتم دارم قدم می زنم

و گذشتم. پرتوی زرین آفتاب اندک ،اندک بر سینه تپه زر می ریخت!.از سرازیری تند گلینکی چکی سر به سمت رودخانه «کامیکی دره»[12]شتابان و سبکبال به راه افتادم از سر بالائی مقابل و در زیر مزرعه «کمران»[13] اندکی که بالا رفتم . لختی ایستادم تا نفسی تازه کنم . چرخیدم به سمت خوزه کول.شعاع طلائی آفتاب سینه شرقی خوز کول را زرین کرده بود. تپه با شکوه تمام، در افق چشمانم آرام گرفته بود!چند قراب[14] بر بالای غار خوزه کول در آبی آسمان پروازهای کوتاه می کردند و سر به سر هم گذاشته بودند. خط نگاهم از فراز تپه که به پائین آمد.ناغافل سیاهی در شیب تند تپه نظرم را جلب کرد!؟ افتاب تند بود . چشمها را جمع کردم و زل زدم به آن نقطه .اما هنوز خوب دیده نمی شد. این شد که عیبکم را با پیراهنم خوب تمیز کردم و چند قدمی هم جلوتر رفتم. لکه حالا قهوه ای بود . قهوه ای تیره!

طول دره را به سمت بالا طی کردم . علفها خشک زیر پایم جیر و جیر صدا می کرد. گنجشکهائی که روی یک بوته بزرگ خاردار نشسته بودند از صدای پایم به پرواز در آمدند . چند موج کوتاه را که پریدند در روی شاخه های تبریزهائی که ردیف در لبه دره قد برافراشته بودند، فرود آمدند . اما انگار هنوز می ترسیدند چرا که لحضه ای بعد در درختزار درون دره ناپدید شدند.

حالا روی به روی لکه قهوه ای رنگ در این سوی دره بودم . ناگاه و به سرعت نور ذهنم داده ها را تجزیه و تحلیل کرد ،با محاسبه نسبت خاک و رنگ قهوه ای تیره، در کمتر از کسری از ثانیه به این نتیجه رسید که «چشــــــــــــــــــــــمه»!!

یاد حرفهای دیشب افتادم . صحبت از چشمه بود و اینکه چشمه ها را به نام کاشفینش نام گذاری می کنند !

این بود که به سمت دره سرازیر شدم . چند گامی نرفته بودم که فکری پاها را از رفتن باز داشت؟ شاید بهتر باشد به علی و شاپور هم بگویم؟راه رفنه را برگشتم و تند از سربالائی گلینکی‏چکی‏سر بالا رفتم . بالا که رسیدم ،حسابی از نفس افتاده بودم. به سمت چشمه رفتم و از شکاف زمین آبی شفاف و زلال به آهستگی بیرون می آمد. روی آب حشراتی بودن که راهپیمائی می کردند. باریکانیها به آنها«اُو صاف کُنَک» [15]می گفتند چون وقتی که آب گل الود می شد آنها به سرعت به این سو و آن سو می رفتند و جنین به نظر می رسید که مامور صاف کردن آب هستند!! آب صاف کنها با شش پا به سرعت روی سطح آب این سو و آنسو می رفتند! نارنجی رنگ بودند و شکل با مزه ای داشتند! حشرات دوستداشتنی را با دست به کناری زدم و صورت را در آب فرو بردم . سرمای رخوت انگیزی بر پوست نشست! نوازش آب بر گونه ها ارامشی وصف ناشدنی داشت .سر را از آب بیرون آوردم . با کف دست چند جرعه ای نوشیدم. زلال آب از این سو  بر سویدای جان که نشست خستگی راه کوتاه از دیگر سو ز تن بیرون شد.یادم افتاد حالا است که دوباره گرسنه شوم. آب چشمه های باریکان انوقتها این طور بود و الان نیز برخی از آنها کم و بیش همینطور هستند. گویا خاصیت کمک به دستگاه گوارشی داشته باشد!؟

به سمت روستا به راه افتادم . آفتاب حالا دو سه نیزه ای بالا آمده بود . هوا گرم بود. بوی آب و خاک در مزارعی که کام تشنه را با زلال آب سیراب می کردند در فضا پیچیده بود. مرحوم «رحمت دائی»[16] را دیدم . از دور دستی تکان دادم و خدا قوتی گفتم . از همان دور گفت:

- کجا بودی ؟ صبحانه برو خانه

-گفتم نه ممنون .

-گفت پس ظهر ناهار حتما بیا .

- گفتم باشه .چشم.

از کنار خانه کنونی حاج صفت و از دیواره کوتاه باغ حاجی ابوالقاسم[17] به سمت بالا رفتم.آب شتابان در جوئی که شیب زیادی هم داشت ،غرش کنان پائین می‏رفت.درختان گردو بر راه که تنگ و باریک بود، سایه انداخته بود . و یکی از بدیع‏ترین مناظر روستائی را چونان تابلوئی در برابر دیده‏گان قرار داده بود. چشمها را لحضه ای بر هم نهادم . صدای دلنواز آب بود و صدای خش خش برگ درختان گردو ، قار قار قراب و صدای مرغ و خروسهای «خانم تاج »[18] .این جانبخش‏ترین سمفونی زندگی که شناخته ام و نوائی خوشتر از آن را تاکنون نیز سراغ ندارم.

دل از این منظره و موسیقی طبیعت کندم و به سمت خانه زیور اِبجی رفتم . از سر و صدای که از خانه بیرون می زد ،می شد که حدس زد که سحر اهل خانه فرا رسیده است. ساعت 9 صبح بود!

چند جمله کوتاه رد و بدل شد.کشف چشمه !!و قرار شد که رفتنی شویم.من به خانه مشدی بابا رفتم که کتری سیاهه[19] را بردارم. ساعتی نگذشته بود که راه که صبح رفته بودم دو باره برگشتم و اینبار با علی و بدون شاپور..

در راه فقط صحبت از چشمه و کشف و مشهور شدن بود ! گامها تند بود. به «گلینکی‏چکی‏سر» که رسیدم به سمت راست پیچیدیم و کوره راه شرقی تپه را در پیش گرفتیم. شیب تپه تند بود و راه دشوار. با کمترین بی احتیاطی تا ته دره باید میرفتیم یا به معنای دقیق‏تر پرت می شدیم! .اما هدف چشمه بود و بقیه مسائل منجمله خطرات جانی اهمیت چندانی نداشت!. از کوره راهی که به نظر می رسید راهپیمائی گوسفندان انرا ایجاد کرده بود به پیش می رفتیم. حدود صد، صد و بیست متری که رفتیم به درخت بید بزرگی رسیدیم که بر حاشیه غربی رود قد علم کرده بود . لکه قهوه ای رنگ کمی انطرفتر از درخت بر سینه تپه خود نمائی می کرد.

جلو رفتیم . خاک خیس بود. کلامی رد و بدل نشدمسیر لوله آب چشمه؟ گفتگوی چشمها برای کشف راز چشمه کافی بودند ! اما با چه ابزاری جای چشمه را از دل خاک به در آوریم؟ آنقدر شوق کشف چشمه از خود بی خودمان کرده بود که فراموش کردیم بیلی یا کلنگی برداریم. علی گفت خاک نرم است با دست می کنیم!! و شروع کرد .البته خاک به این نرمی ها هم که او می گفت نبود . اما توان جوانی و شوق رسیدن به چشمه ،مجالی برای تامل باقی نمی گذاشت.اول دو تائی با دست خاک را پس می‏زدیم . بعد به نوبت . نیم ساعتی گذشت و خدود نیم متری در درون تپه پیشروی کرده بودیم . هر چه پیش تر می رفتیم . خاک خبس‏تر بود .در نوبتی که علی به کار کاویدن بود .فکر می کردم که چشمه در دل خاک به مثابه اسیری است که چشم انتظار ناجیان خود است و برای بیرون آمدن و تن به آفتاب سپردن لحضه شماری می کند ! در این افکار غوطه ور بودم که علی با دستان گلی مرا خواند

- حواست کجاست بیا ببین آب راه افتاده است ؟!

به سمت محل کاوش دویدم . راست می گفت . باریکه ای رشته مانند از آب غلیظ قهوه ای رنگ از درون حفره به بیرون ترواش می کرد و ردی در درون خاک خیس برجای می گذاشت.

به یکباره فریاد شادیمان فضای دره را پر کرد . چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه !!
جونم چشمه را کشف کردیم!

و من شروع کردم و با سرعت هر چه تمامتر درون محل تراوش آب را کاویدن. اینبار به جای خاک خیس ،گل و لای بیرون می آوردم . حفره حالا نردیک یک متری عمق داشت . سراپایم گلی شده بود. خسته شده بودم. این بود که علی ادامه داد. او نیز لباسهایش گلی بود و صورتش هم. آب اینک با شتاب بیشتری راه خود را از درون خاک به بیرون ادامه می داد . چشمه آزاد شده بود!

هر دو خسته شده بودیم بیش از یک ساعتی بود که خاکبرداری ! می کردیم . بساط چای را روبراه کردیم و به استراحت نشستیم.

-علی گفت راستی اسم چشمه را چه می گذاریم ؟

-گفتم معلومه «فرهادی چشمه!»

-گفت یعنی چه من؟ آب چشمه را اولین بار بیروکتری سیاهه مشهدی بابان آوردم.

-گفتم من خودم اولین بار دیدمش و چشمه باید به نام من باشه!

صحبتهای تندی رد و بدل شد. هر دو دلخور شده بودیم . که علی گفت:

- اسمی باشد که نام هر دوی ما در آن باشه!؟.

-گفتم .باشه! مثلاً چی؟

-گفت. مثلاً. مـــــــــــــــــــــــثلاً .......« فعّال» «چشمه فعّال!» . هم فرهاد داره و هم علی !!؟

و این شد که اسم چشمه را «فعال» گذاشتیم . دلخوری جوانی معمولاً به همان سرعتی که به وجود می آید به همان سرعت نیز ناپدید می شود . صدای خنده ها که هم زمان با خوردن جای از کتری سیاهه در دره انعکاس می یافت، گنجشکها را سراسیمه کرده بود.

دومین استکان چای که نوشیده شد . به سمت چشمه رفتیم .علی به داخل حفره رفته بود و گل‏ها را به بیرون می لغزاند و من هم انها را از بالای سرازیری به دره میفرستادم. اب با شدت زیادتری جریان داشت و اینبار رنگش قهوه‏ای روشن بود . باریکه آب اینک به رود «پُشتی دره»[20] پیوند می‏خورد.

علی بلند قامت بود و دیگر در حفره جای نمی گرفت . این بود که جایمان را عوض کردیم . ربع ساعتی نگذشته بود که حجم آب به اندازه شیرهای آب خانه ها شد! اما ما هنوز می کاویدیم . دستان من کل و لای درون تپه و انتهای حفره را جستجو می کرد که ناگاه انگشتانم به جسمی برخورد کرد !! برای لحضه ای از کار ایستادم ؟

-علی گفت :خسته شدی؟ بیا جایمان را عوض کنیم .

-گفتم نه اما به نظرم به سنگ برخورد کردیم؟!

-گفت:چه جور سنگی؟

-گفتم صبــــــــــــــــــــــــــــر کن!

حقره در انتها حدود سی سانتی بیشتر جا نداشت و تاریک بود. دستم را بیشتر به داخل بردم . عجب سنگ صاف و نیمه مدوری!؟

-این جمله را من گفتم

-علی گفت یعنی چه جور سنگی است؟ بیا کنار.!

-گفتم . صبـــــــــــر کن.

سعی کردم با آب که سنگ را بشویم . صاف صاف بود و نیمه مدور .گفتم یک سنگی نوک تیز یده تا اطراف آنرا بکنم.

علی با سنگ آمد .آما خود به درون حفره رفت و دور و بر «سنگ» را خالی می کرد و به «سنگ» ضربه می زد . صدای خفه ای از برخورد دو سنگ بر می خواست ! حالا آب با شدت بیشتری بیرون می زد .

علی همانطور که سرش در داخل حفره بود گفت:

- به نظرم این رگه اصلی است ! و این سنگ جلوی انرا گرفته!؟ اما راستی ،راستی خیلی صاف است!

با آب سنگ را از گل و لای شست و سر را از حفره بیرون آورد.

هر دو بر آستانه حفره روی زانو نشستیم و  انتهای حفره را که حالا اندکی نومسیر لوله انتقال آب چشمهر هم آنرا روشن می کرد نگاه کردیم . یک کلمه هم زمان از دهانمان بیرون پرید « لولــــــه» !!!!

لوله پلیکای طوسی رنگ!!

...سنگ صاف نیمه مدور!! در حقیقت بخشی از لوله پولیکائی بود که آب را از چند ده متر انطرفتر از چشمه ای که سالها قبل کشف شده بود! به محل چشمه گلینکی‏چکی‏سر می رساند .گویا چند روزی بود که از محل اتصال شکسته شده و نَشت آب خاک را خیس کرده بود. البته کنده کاری ما علاوه بر برداشتن خاک از روی لوله ، شکستی را بیشتر کرد و حالا آب به جای لوله با سرعت به سمت دره سرازیر بود!!

سخنی گفتیم یا تگفتیم یادم نیست .اما هر چه بود . فاصله بین محل «چشمه فعال !!» تا «گلینکی‏چکی‏سر» را نفهمیدیم چگونه رفتیم!.

حدسمان درست بود . آب چشمه نسبت به صبح خیلی کمتر شده بود. با همان اندک آب، گل  سر و صورت را شستیم و بی سر و صدا به ده برگشتیم! قرار شد که راز این ماجرا به کسی چیزی نگوئیم!

.................

عصر بود که از «بالا خانه» صدای عمویم مرحوم «حاج غلامعلی»[21] را شنیدم که به پدر بزرگ می گفت.

نمی دانم کدام بی کاری!! بَشیه لوله گلینکی‏چکی‏سر چشمه رو بُشکُستیَه!؟ اِیسه خرمنگاهی زمینَ چطو آو بُدارم؟[22]

و من خودم را به نشنیدن زدم. اما چند روز بعد پدرم حاج قربانعلی لوله را ترمیم کرد.

......................

حالا شما هم که پس از 30 سال به راز «چشمه فعال» پی بردید . راز دار باشید. باشه!

نویسنده:ف.باریکانی

تیر 89


برای مشاهده عکسها در ابعاد اصلی روی عکس کلیک فرمائید


[1] -تپه ای تاریخی در روستای باریکان

[2] - علی اقبال منش

[3] -مادر بزرگ مادری علی

[4] -درب کوچک در جنوب خانه در چارپاره قبلی و روبروی منزل فعلی حاج الیاس

[5] -کربلائی فتخعلی باریکانی

[6] -طبقه دوم خانه روستائی کربلائی فتحعلی

[7] -مادر بزرگ پدری

[8] -«تا این وقت شب کجا بودی چرا نمی گیری بخوابی!»

[9] -نام مکانی در پائین خوزه کول و روبروی روستای گلینک

[10] -برادر رحیمه خانم و پدر حسن باریکانی

[11] -سفر بخیر کجا می روی صبح به این زودی

[12] -نام دره شرقی خوزه کول

[13] -مزرعه ای در شرق خوز کول

[14] -نوعی کلاغ

[15] -نوعی حشره آبزی

[16] -پسر حسین مرحوم و پدر کامران و کامبیز و عیسی وجواد و.. و البته دائی نگارنده

[17] -کهنسالترین باریکانی و از بزرگان و محترمین باریکان

[18] -مادر جهانبخش و جهانگیر و فریبرز و..کهنسالترین زن باریکان

[19] -کتری که برای چای دم کردن در صحرا به کار می رفت و چون بر اثر دود جوب سیاه شده بود به آن کتری سیاهه می گفتیم

[20] نام -رودخانه شرقی خوزه کول

[21] -پدر شاپور ،شاهرخ ، افشین و...و البته عموی نگارنده

[22] -نمی دانم کدام آدم بیکاری رفته و لوله آب چشمه گلینکی چکی سر را شکسته است. حالا زمین خرمنگاه را چطوری آب بدهم؟

  خاطرات روستا

گذری بر گذشته باریکان

خاطرات جاده باریکان

باریکانی چشمه

غول اسکولدر
ماجرای آن خمره
راز چشمه فعال
جنگ ورزو

بازگشت به صفحه قبل

بازگشت به صفحه اصلي

  آمار سایت
  نظرات در مورد پست

مریم باریکانی
اقا خيلي خنديديم خيلي با مزه بود در ضمن از نظرات منطقي اقاي اقبال منش هم تشکر مي کنيم

مهسا باریکانی
لطفا از اين خاطرات جالب وبا نمک زياد در سايت استفاده کنيد

 

Copyright 2008-2011 © All rights Reserved By Barikan.org
Designed By PARS DESIGN Co.