جستجو

   
 
 
  نظرات شما

----------------------  ----------------------------------------------.

 


  بایگانی پستهای وبگاه

  طالقانی ها در اینترنت:

ارتباط با  وبسایتها و وبلاگهای به روز:


 

 


صعود به ارتفاعات طالقان- تخت سلیمان

 ( تاریخ صعود اوایل شهریور ماه 1359 )

به روایت نصیر (عزت اله ) باریکانی

قسمت اول در بایگانی هفته دوم دی ماه

قسم دوم

 شب اول را در مکانی با صفا و خنک گذراندیم.  دو سه قوطی تن ماهی را جمشید داخل ظرف ریخت و بر روی گاز پیک نیکی گرم کرد . غذا بسیار چسبید و با چای هیزمی که توسط کامران و من ، بر روی آتشِ تهیه شده توسط کیهان ، عمل آمده بود لذت‌مان تکمیل شد . دراز کشیدن بر روی پتوی سربازی و خیره شدن به آسمانی که از شدت ستاره ، فضاهای تیره آن پیدا نبود در جایی که هیچ نوری نمی‌درخشید از درخشش نور ستاره‌ها ، اطراف مان به خوبی روشن بود ما را کیفور می‌کرد . یادم میاد صحبت جن و پری و حکایات و روایت‌هایی از پیشینیان شد و ساعاتی در حول همین قضیه صحبت می‌کردیم تا این که خواب ما را در ربود . خوابی که نفس‌های‌مان سرشار از اکسیژن خالص بود و خروج آرام آرام خستگی ( اسید لاکتیک ) را ازعضلات‌مان حس می‌کردیم . صبح فردای‌مان با نشاط بیشتری آغاز شد  تا آمدیم به خودمان بیاییم ، از قاطرها و قاطرچی وشته‌ای خبری نبود و ما را قال گذاشته بود . کمی ناراحت شدیم و بعد به خودمان دلداری دادیم که بر روی پای خودمان باشیم ، بهتر است . هوا هنوز بسیار خنک بود که با بستن بار و بندیل ، مسیر را ادامه دادیم . شیب مسیر در برخی اوقات بسیار زیاد می‌شد . گاهی وضعیت راه به گونه‌ای می‌شد که می‌بایست دقایقی ، راه رفته را بازگردیم تا مجددا مسیر اصلی را ( به گمان خودمان ) بیابیم . آفتاب بر مغز سرمان می‌تابید .هیچ سایه و پناهی نبود . از بعد از ظهر به بعد مسیر بسیار سخت‌تر شد . مسیرمان کم کم به کنار رودخانه رسید و سپس مجددا از رودخانه دور شدیم  ، رودخانه را ساعت‌ها می‌شد که دیگر نمی‌دیدیم زیرا هم بسیار کوچک شده بود و هم این که ما به ارتفاعات رسیده بودیم. می‌فهمیدیم که مسیر را درست نمی‌رویم . در برخی از جاها از کنار دره‌ی بسیار عمیقی می‌گذشتیم و در برخی از مسیرها مجبور بودیم از گذرگاه‌های بسیار باریک عبور کنیم . به یالکوهی رسیدیم که V شکل بود .در دو سمت آن دره های عمیقی بودند( بعدا فهمیدیم که می بایست از یال کوه بالا می رفتیم ) ولی بدلیل نا آشنایی ، دره سمت چپ را انتخاب کردیم و به آن سمت رفتیم . کمی بعد به منطقه خشک و کم آب و علفی رسیدیم . عصر بود و باید سریعا به جایی می‌رسیدیم تا هم آبی داشته باشد و هم جای تقریبا مسطحی باشد تا بتوانیم شب را در آن جا بگذرانیم .

     خستگی امان‌مان را بریده بود . از صبح بدون توقف ( فقط برای صرف نهار یک ساعت استراحت کردیم ) مسیر را آمده بودیم و علاوه برآن به دلیل ارتفاع زیاد و کمبود اکسیژن ، خستگی بر ما چیره شده بود و در رؤیای استراحت و خوابیدن بودیم . نا‌امیدانه و به سختی مسیر را بالا می‌رفتیم که ناگهان صدای پارس چندین سگ را شنیدیم . صدا لحظه به لحظه بیشتر و نزدیک‌تر می‌شد و ناگهان بعد از گذر از یک پیچ ، دیدیم در فاصله حدود 50 متری ما ، چندین قلاده سگ شتابان و دوان دوان به سمت ما می‌تازند و با صدای بلندی پارس می‌کنند . سر جای‌مان خشک‌مان زد ! ابتدا ترسیدیم و بعد به یکدیگر قوت قلب دادیم و به هم تذکر می‌دادیم که پس از رسیدن سگ‌ها از جای خودمان تکان نخوریم . 

حدس می‌زدیم آنان سگ گله باشند و معمولا این نوع سگ‌ها اگر تکان نخوری ، می‌آیند جلویتان و تا رسیدن صاحب‌شان به شدت پارس می‌کنند. همین‌گونه هم شد . سگ‌ها به جلوی‌مان رسیدند و در چند قدمی ما ایستادند و با تمام شدت شروع به پارس کردن و غرش‌های ترسناک می‌کردند و دندان های سفید و محکم‌شان را نشان می‌دادند . التهاب اولیه جای خود را به اطمینان داد و یکی دو باری هم کامران سربه‌سر سگ‌ها می‌گذاشت و با اندک تکان دادن چوبدستی‌اش باعث ایجاد هیجان بیشتر در سگ‌ها و پارس کردن بلندتر آنان می‌شد . تا این که صدای سوتی شنیده شد وسپس سر و کله چوپانی از دور پیدا شد که دایم به سگ‌هایش نهیب می‌زد که آرام باشند. هر چند حدت و شدت تهاجمی سگ‌ها کم شد ولی هنوز هم با چشمان‌شان کوچک‌ترین حرکاتمان را زیر نظر داشتند و با کم‌ترین اشتباه دوباره سر و صدا و پارس می‌کردند . مردچوپان به ما نزدیک شد . سلام کردیم و احوالپرسی . به گرمی با ما برخورد کرد و با نهیبی سگ‌ها را از اطراف ما پراکنده کرد و بعد از پرسیدن از مسیر و مقصد ، ما رابه اطراق‌گاه خود دعوت کرد . بعد از کمی بالا رفتن به اطراق‌گاه آنان رسیدیم . دو چوپان بودند که حدود 200 و 300 گوسفند و بز داشتند . به محض رسیدن، از ما با کاسه‌ای شیر تازه پذیرایی کردند . شیر اهدایی غلیظ و بوی‌ علف تازه می‌داد. بسیار گوارا و لذت‌بخش بود . به نحوی که مزه آن هنوز هم زیر زبان‌مان است . هوا به شدت در حال سرد شدن بود . گویا ناگهان زمستان آمد . با غروب کردن خورشید ، گرمای هوا به سرعت جای خود را به سرما داد . کم کم سرما آن قدر شدید شد که دست‌های‌مان توان کارکردن نداشت . بلافاصله لباس های گرم و کاپشن‌های‌مان را پوشیدیم . چوپانان سر پناهی نداشتند . گویی مکان فعلی آنان ، گذری بود و اقامت‌گاه دایمی آنان نبود . تنه چیزی که به ما گرما می‌داد ، چایی بود که داخل کتری سیاه شده‌ای روی آتش خودنمایی می‌کرد. در کنار آتش اندکی گرم شدیم . هنگامی که مقابل آتش بودیم ، قسمت جلوی‌مان گرم بود ولی پشت‌مان را سرما اذیت می کرد و مجبور بودیم هر چند لحظه ، بچرخیم  .

 به خاطر سرمای هوا و خستگی مفرط ، آتش صحبت و آشنایی مان با چوپانان گل نینداخت . هر چند یکی از آنان (رحمان) بیمار بود و از ابتدا هم پیچیده در پتوها در کنار آتش خوابیده بود و ناله می‌کرد . از قرص‌هایی که همراه‌مان بود ، چند مسکن به وی دادیم و بعد از آماده کردن کیسه خواب‌ها ، با همان لباس کامل با کاپشن و بافتنی‌ها خوابیدیم و برخلاف شب اول ، به سرعت خواب ما را به معنای واقعی کلمه در ربود .

     آن چه که از آن شب به خاطر دارم سرمایی بود که از لای کیسه خواب و از درزهای لباس‌مان به جان و تن‌مان نیش می‌زد و نمی‌گذاشت تا عمیقا به خواب رویم . این مسایل موجب شد تا آن چه که بعدا اتفاق افتاد را به صورت مبهم ( در همان لحظه ) درک کنم . ناگهان نیمه های شب صدای پارس وحشتناک سگ‌ها بلند شد . داشتند گلوی خود را جر می‌دادند . فقط فریادی را یکی و دو بار به طور مبهم شنیدم که می‌گفت : رحمان پَایَس ، خرس بیامی ( رحمان بلند شو خرس آمده است! ) و بعد صدای پارس سگ‌ها بود و صدای گوسفندان و غریوهای چوپان . در حالت نیمه خواب بودم . هی فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم . سرمای شدید هوا و خستگی فراوان و خواب آلودگی ، باعث شد هیچ کدام از ما از جای خود بلند نشویم . یعنی اصلا به صورت کامل بیدار نمی‌شدیم که بتوانیم از جای خود حرکت کنیم و بعد همه چیز آرام شد و ما هم جسته و گریخته می‌خوابیدیم ولی سرما نمی‌گذاشت خواب‌مان عمیق شود.

ادامه خاطره در پست های بعدی




پخت نان محلی درطالقان

نویسنده: محمد ابراهیم هادیان

بااندکی حذف و اضافه

  شب قبل نانوا که همان خانم خانه  بود به اندازه پخت نان فردا؛ آرد را از داخل " کندو " یا همان سیلوی امروزی بیرون می آورد ؛ کندو استوانه ای است به ارتفاع تقریبی دو متر و به قطر تقریبی هفتاد سانتی متر که از گل درست شده است و سطح داخل و خارج آن کاملا درز گیری و صاف و صیقلی است تا مانع نفوذ حیوانات و حشرات به داخل کندو گردد ؛ پایین کندو سوراخی داشت تا از آنجا بتوان آرد یا گندم و یا جو داخل کندو را خارج کرد ؛ برای تهیه آرد معمولا در تابستان و پس از خرمن  ؛ گندم بدست آمده را به آسیاب های روستا و یا دهات مجاور برده و تبدیل به آرد می کردند ؛ به هر حال آرد را داخل یک تشت بزرگ چوبی به نام " لاک " lak می ریختند.

 و به آن خمیر مایه ( خمیری که از پخت نان دفعه قبل نگه می داشتند )و آب؛ و برای خوشمزه تر شدن نان بعضاً شیر یا "لور اَو " اضافه می کردند (  پس از جوشاندن آب پنیر ذرات چربی باقیمانده را جدا کرده که ماده ای بسیار خوشمزه به نام لور  lor است و آب باقی مانده لور او  lor aevنام دارد). خمیر نان بدست آمده را  کاملا ورز می دادند تا خوب عمل آید  و این کار چون با دست انجام می گرفت ممکن بود چند ساعت به طول بکشد خمیر عمل آمده را به حال خود رها می کردند تا صبح موقع پخت نان  ؛ 

صبح زود نانوا  تنور را آتش می کرد ؛ابتدا در ته تنور دو عدد لپّه را به شکل عدد هشت می چید و زیر آن را گون می گذاشت و گون ها را آتش می زد  گون به راحتی میسوزد و لپه های  بالای آن اتش گرفته؛ برایبدست آوردن آتش بیشتر  روی لپّه ها  چند تائی گمره  gamreh قرار می دادند .

گونها  را آخر تابستان و اوایل پاییز مردان خانه از کوههای اطراف (در روستای باریکان در کوههای ارزنگ و باریکان تیره و اسکولدر )  می کندند و به خانه آورده و در محلی مخصوص نگهداری می کردند . گمره و لپّه از فضولات حیوانی بدست می آمد . 

در گذشته ای نه چندان دور و در تمام طول زمستان  به علت برودت زیاد هوا و برف فراوان احشام را داخل طویله نگهداری می کردند و فقط برای آب دادن حیوانات آنها را به چشمه می بردند . برای تمیز بودن زیر پای حیوانات و هر روز روی فضولات آنها کاه و یا علف خشک می پاشیدند و رفته رفته این فضولات  به صورت لایه لایه روی هم انباشته می شد و در بهار بعد از آنکه حیوانات را به صحرا و کوه و بیابان می بردند این لایه را به وسیله بیل می‏کندند که به آن  «گمره» می گفتند؛

 

گمره خشت هایی به ابعاد ۳۰در ۴۰ و به ضخامت ۱۰سانتی متر است؛گمره را پس از کندن از کف طویله به بالای پشت بام برده و روی هم به صورت یک دیوار می چینند ؛ارتفاع این دیوار درحدود ۶۰ تا ۷۰ سانتیمتر است .

 اما لپّه ؛لپّه از فضولات تازه گاو تهیه می شود و آن را به شکل بیضی به ابعاد تقریبی ۲۰ در ۳۰ و ضخامت ۵ سانتیمتر درست می کردند وآن را روی زمین ،سنگ ، پشت بام پهن کرده و یا به دیوار طویله می چسباندند تا خشک شود .

    بعد از آنکه لپه و گمره در تنور خوب آتش گرفت کمی هیزم هم داخل تنور می ریزند وقتی که آتش تنور از زبانه کشیدن می افتاد؛

یکی از زنها از داخل لاک چانه هایی از خمیر می گیرد و روی یک سفره به نام «ایزار» روی زمین می چیند.

 

چانه را " کنده " می گویند.

 

چانه نان یا کنده را با یک وسیله آهنی شبیه به کفگیر کوچک به نام "اُستام "   ostamاز داخل لاک خارج میکنند .

روی چانه ها یا کنده ها اندکی آرد می پاشند  پس همان نفر ؛ چانه خمیر را روی یک میز به نام "خان"  به وسیله وردنه پهن می نمایند.

 و سپس با یک چوب نازک خمیر پهن شده را چند بار روی هوا چرخانده و به آن ضربه زده تا خوب کش آمده و نازک و نازک تر شود.

 

سپس آن را روی "نون بند " پهن و به تنور می چسباند . اسکلت نون بند از چوب بید و حصیری بافته شده است و روی آن چند لایه پارچه می دوزند .  زن نانوا هنگام چسباندن نان معمولا قسمتی از بدن خود را به داخل تنور می برد .

 

نان تازه و خوشمزه ای که از تنور بیرون می آید بعد از تمام شدن پخت نان آنها را روی هم مرتب می چینند و روی آن پارچه ای میکشند و داخل صندوقچه ای چوبی به نام سُوزمُندان sozmondan گذاشته می شد تا نان ها خشک نشوند . 

در موقع پخت نان بعضی از نان ها از تنور جدا شده و به داخل تنور می افتد که خانم نانوا با انبر آنها را بیرون می آورد به این خمیر نیم پخته شدن "کوله " می گویند پس از آنکه پخت نان تمام شد ؛ کوله ها و لبه های خمیر بعضی از نان ها را با اندکی خمیر مخلوط کرده و به شکل یک نان ضخیم شبیه به نان شیر مال و کمی ضخیم تر از آن در می آورند و آن را به تنور می چسبانند ؛ بعداز آنکه خوب پخته شد از تنور بیرون آورده می شود به این نان " بُن کُلاش"  bonkolash می گویند که بسیار خوشمزه است.

   نان تازه محلی بسیاربسیار خوشمزه و عطر و بویی منحصر به فرد دارد . پس از آنکه نان پخته شد و داخل چپیریخته شد زن نانوا نان های  قرضی را بههمسایه ها می داد؛ نان قرضی نانی است که قبل از پخت نان جدید ؛ وقتی نان خانه تمام می شود از همسایه ها قرض گرفته می شود تا پس از پخت نان جدید به آنها بازگردانده شود .

 



یاد ایامی که ...

با تشکر از عزیزانی که در شناسائی صاحبان عکس همت نمودند،اسامی افراد عبارتند از 

ایستاده از سمت راست:مرحوم کربلائی فتحعلی باریکانی- مرحوم سید تقی باریکانی (کدخدای باریکان)-آقای ابراهیم باریکانی فرزند حاج ابوالقاسم -اقای علی باریکانی فرزند فتحعلی

نشسته از سمت راست:

مرحوم نصرت اله باریکانی- مرحوم مشهدی عبداله باریکانی-مرحوم شعبانعلی باریکانی

کودک:فرهاد باریکانی فرزند علی


شناسائی در مورخ 93/10/20  توسط آقای علی علی باریکانی

شناسائی در مورخ 93/10/21 توسط یک نفر از کاربران (بدون ذکر نام)

شناسائی در مورخ 93/10/21 توسط آقای رضا باریکانی

شناسائی در مورخ 93/1023 توسط خانم لیلا باریکانی

شناسائی در مورخ 93/10/24 توسط آقای نصیر باریکانی

شناسائی در مورخ 93/10/27 توسط آقای جهانبخش باریکانی

شناسائی در مورخ 93/11/1 توسط خانم زیبنده باریکانی

تاریخ عکس:1346

مکان:دوراهی آب نما باریکان

برای مشاهده در ابعاد اصلی،بر روی لینک کلیک یفرمایید.http://www.barikan.org/images/GalleryImages/1309.jpg




شعری در وصف طالقان اثر مهندس فرهنگ باریکانی

این شعر همراه با ذوق هنری شاعر در عکاسی از طبیعت طالقان (ارژنگ قله در جنوب روستای باریکان) همراه شده است.

 

طـــالقـــان

آن سرزمین که ز عشـــاق جان گرفت
پیمان خویش در ره صاحب زمان گرفت

با سیزده ستاره امیــد پر فــروغ
جــاوید گشت و ره جـــاودان گرفت

با آن طبیعت زیــبا و پــر غــرور
کاین هدیه را ز سوی آسمـــان گرفت

گـهواره محافظ زیبــا و مـهربــان
البرز پر شکوه که او را نهان گرفت

مـردان علـم و هنــر را بپــرورید
کاین شهــرتش ز همه عــارفان گرفت


بـا سـادگی و صفـــا و محبّتـــش
مشهــور گشت و لقــب طالقان گرفت

صالح اگر که چند بگفتی ز طالقان
او را سزا ست که نامش جهان گرفت


فرهنگ باریکانی(صالح)

برای مشاهده شعر عکس،93/10/27 بر روی لینک کلیک فزمایید!

http://www.barikan.org/images/GalleryImages/1310.jpg

 

  منوی اصلی
  صفحه اصلی
  طالقان
  باريكان
  مشاهير
  جوانان باریکان
  گالری عکس
  گالری ویدیو
  مقاله
  كوهنوردي
  معرفي كتاب
  پیوندها
  اخبار
  تماس با وبگاه
  آمار سایت
  پیشبینی آب و هوای باریکان
 برای مشاهده لینک،بر روی عکس کلیک فرمایید!


  نظرسنجی
 

Copyright 2008-2011 © All rights Reserved By Barikan.org
Designed By PARS DESIGN Co.